یه ذره حرفای بعد بیداری
سلام نفسم خوبی؟ خوشی؟ خانواده خوبن؟ چخبرا؟ منم خوبم. تازه از خواب بیدار شدم و تقریبا ۸ صبحه. دیشب عروسی یکی از دوستای خیلی قدیمم بود. احتمالا بدونی کدومش! از صبح تااااا آخر شب باهم بودیم و بعد فرستادمش خونه خودش😅. به مامانم میگم یکی دیگه از دوستام رو هم زن دادم😁. دیشب حتی نمیدونم چجوری خوابم برد. دلم تنگ شده برات. هر روز بهت فکر میکنم. میگم خدایا حالش خوب باشه. دیروز حس تنهایی بدی وسط کجاوه داشتم. خیلی یه دندهای دختر جون. بزا از حس دیروزم بت بگم. دوستام که همه زن گرفتن، حالا یکی دوتا مونده اونام سرباز و .. خلاصه بگم همه یکی رو دارن. خب! دیروز میدیدم توی پارک همه نشستن و با یارشون و یادشون. منم فقط تماشا😂🙃. اینجور بگم که اصلا حس مطلوبی نبود. چون میخواستم ازش فرار کنم، نشستم به خندیدن به بقیه و ... اما تو دلم یه چیز دیگه بود. تنهایی خیلی بده. خیلی سختمه. خیلی حس پوچی دارم. چقدر دنیا رنگی بود اون موقع که تو رو داشتم. خیلی اذیتت کردم برای خیلی چیزای الکی و چرت. چقدر تحملم کردی واقعا. الان که به اون وقتا فکر میکنم میبینم که واقعا خیلی سخت میگرفتم. کم کار میکردم. قدر تو رو ندونستم🥲 واقعا یه فرشتهای تو عشقم. الان نمیدونم چیکار کنم. تو حک شدی تو ذهن و قلبم. انسان دل پاکی بودی. امیدوارم همیشه همینقدر خوب بونی. خب نفسم مامانم گیر میده پاشو وگرنه کلی چیز دیگه میخواستم بنویسم😅. من برم دلبرکم فعلا خوشگلم😘
تاریخ نگارش : -- صبحه آخرین جمعه آبان
نویسنده : -- Agha